دلم گویا چیزی از جنس عشق می خواهد ؛ اما نه عشق .. چیزی کمرنگ چون سایه ای ، آرام ، مدام ...
و گویا چند روزی است که روزها را جور دیگر می بینم ، ساعت ها را طور دیگر می گذرانم ، لحظه ها را درک می کنم ...
این روزها حس می کنم زندگی را می فهمم ؛ اندکی
این روزها گاه و بی گاه دلتنگ کسی هستم که نمی دانم کیست
این روزها نشانه های کوچک مرا به دنیاهای بزرگی وارد می کنند
این روزها زیاد می خندم به قول یکی " مشعوفم " ، خنده هایم را زندگی می کنم
این روزها دلم کمی هوای ابری و مه آلود می خواهد
این روزها اگرچه تنهایم اما از تنهایی بیزام
این روزها مرگ را کمی عمیق تر و حقیقی تر درک می کنم
این روزها دلم شعرهای عاشقانه می خواهد و من فهمیدم که عشق چیز کوچکی نیست
و دلم گویا چیزی از جنس عشق می خواهد ، کمرنگ تر و آرام تر .. با آنکه من بی قرارتر از همیشه ام ...
این متن من نیست ولی اونقدر شبیه نوشته های من و انگار از دل من گفته شده چون دقیقا میخواستم این حرف رو بزنم...